نوشته های برچسب خورده با ‘عشـــقِ ســا نســـور شــده مـــن’

http://www.asre-nou.net/1386/farvardin/3/m-eshghe-sansourshode.html

تکـیه می دهـم به صـنـدلـی

و به صفحـهُ جــا د ویی خیـره می شـوم

 

می شـنا سمت ، می شـنا سمت

همـان عشـق ِ قـد یـمی

قـاه… قـاه… می خنـد م

 

تصویـر ِ کد امیـن نگـاه ِ بـی احسـا س

قـلبــت را دزد یده اســت

قـلبــت را در فرهـنگسـرایِِ ِ انـدیشـه ً تهـران

به حـراج گـذاشتـه بـود ی

و من بابـت ِ آن یـک ریـال هـم نـپرداختـم

آن روز چـگونـه از تو گـذشتــم

تو از چشـمانـم مـرا نخوانـد ی

 

حـالا باید به دنبـال ِ چشـم هـایـت

تا انـگلیـس بـدوی

امٌا نه بـرای چشــمان ِ من

برای ِ او

برای ِ او کـه تورا نمی شـنا سد

من هم تورا نشـناختـم

و به دنبالـت نیـامـد م

 

حـالا هـم نیـامده ام

تو که عاشق ِ من نیستی

تو عاشـق ِ اویی ، او

قاه….قاه…. می خندم

 

شاعـر ِ عاشـق پیشـه ی ِ ایـنتـرنتـی

کشـفت کـردم

کشـفت کـردم

و چه دیـوانه وار می خنـدم

 

گویـا جنـون ِ حسـادت و دل واپسی در من شـعله می کشـد

و د مـاغ ِ سـوخـتـه ات را به بـازی می گیـرد

یـادم هسـت

یـادم هسـت

 

تو ، تو هستی که پـر از حـرف های ِ نـاگفـته ً قـلـب ِ منی

قلبت را برای من به صدا در آور

 

بگـذار از تپـش هـای ِ قـلـبت

یـک لـحظـه احسـاس کـنم

دوبـاره از آن پـلـَه های ِ مـرمـوز ِ اند یشـه بـالا می روم

و پـاهـایـم می لـرزد

و شـعر نـخـوانـده ، بر روی ِ صـنـد لی ِ افـتخـار می نشـیـنم

 

همـه از شـعـر های ِ خوانـده شـده

بـه سـکوت رسـیده انـد

و من از شعـر هـای ِ نخـوانـده ام

بـه اوج ِ واژه هـای ِ عشـق رسـیده ا م

 

رسیـد م ، رسیـد م

 

تو مرا شاعـر ِ شـعـرهـای ِ درون بـپنـدار

و به بـازیِ ِ چشمـانـم ایمـان آور

 

روزی آنـقـدر عـاشـقــم می شـوی

کـه در روزنـه َ سـوت و کـور ِ چشمـانـم

به الـتمـا س ِ گـریــه می افـتــی

و من از بـابــت ِ غـرور ِ سـرکشـم

که حـلقـه َ عشـق را در انگشتی کـه هرگز

به خـود نیـاویخــت

می رقصــم و می گـریم

 

آه ، ای واژه های ِ رسـوا نشـده ً پنهـانِ ِ دلـم

آشکارا از من سبقت بگیرید

و در گوشه و کنار ِ قلبم نچرخیـد

و مرا با دروغهای ِ چشمانش تنها بگذارید

تا آخرین دود ِ خاکستریِ رنگ را تماشا کنــم

 

آری ادامه خواهید داشت

واژه های تازه از تنم برخاسته

با یک بوسه به تو شب بخیر می گویم

و باز به سراغت می آیم

شاعر ِ عاشق پیشه اینترنتی ِ من

 

امّا ، امّا به زودی ترا عاشق ِ خودم می بینم

یک روز خبر ها را می خوانم

دنیا به اندازه یک نقطه کوچک شده است

و به یک چشم بر هم زد ن

نگاهـت را می خوانــم

 

ولی تو که عا شـق ِ من نیستی

تو عاشق ِ اویی ، او

 

وقتی از صفحهَ اینترنت

های ، های اشک ریختی

ومن قاه ؛ قاه خند ید م

می فهمی تـنـم نه خسته است ؛ نه عا صی

وفکرم در این شب ِ پر سکوت

باز به تو می اندیشد

باز به تو می اندیشد

 

آیا غصه یِ ِ یک لیوان

پر از اشکِ چشمانم

تو را آزار می دهد

و در تـه جیـب هـایـت قلبـی پیـدا نمی کنی

تا با آن اشکِ چشمانم را بخری

دلم به حالت می سوزد

دلم به حالت می سوزد

 

نکند عشقِِِ ِ من

در جیب هایش

پر از شن و ماسه اسـت

و برای گریه های ِ من

قلبی در بساط ندارد

 

چه دل خوشم

چه دل خوشم

 

تو که عاشق ِ من نیستی

تو عاشق ِ اویی ، او

او که نه چشمانش زیبا تر از من است

و نه نگاهش عاشق تر

 

چقـدر عشـق قشنگ اسـت

چقـدر عشـق قشنگ اسـت

و من در دستانش

تو را لمس می کنـم

تو را لمس می کنـم

وای چقدر اسمش را می برم

بدنم مور مور می شود

عشق

عشق

عشق

و تو لعنتی به دنبال ِ یک واژهَ بهتر می گردی

نه قشنگ تر از من

خوشا به حالش

خوشا به حالش

که در ته اقیانوس بی مهری

منِِ ِ صدفِ بی همتا را

زیر ِ پا ها یت له می کنی

 

دوست دارم وقتی پا رو تن ِ صدفینم می گذاری

کوسه ماهی ها چشمانت را در آورند

وای ؟ ؟ ! !

آن موقع مرا نمی بینی

به دَرَک ِ سیاه

به دَرَک ِ سیاه

تو که عاشق ِ من نیستی

تو عاشق اویی ، او

او که قشنگ تر از من نیست

اگر باور نداری

عکس هاي ما را کنار هم بگذار

ببین کدام یک از ما قشنگ تریم

 

چشمانِ ِ ماهي لغزنده ای که از دستان ِ خورشید می گریزد

و از افشای ِ ماهیت ِ دریا چِندِِ شَش می شود

دریا خوب است براي یک لحظه غرق شدن

و ماهی برای وول خوردنِ ِ دنیاي بی تفاوتی ها

 

تو که بی تفاوت نبودی

بودی ، نبودی ؟ ؟ !

 

وقتی پا هایت روی موزایـَیـک هاي بی جان

جان ِ مرا برای تو هجّی می کرد

والفباي قلبم را

با سکوتِ هـیـس به تو نشان می داد

آهسته می گفتم

چقدر دوسـتـت دارم

 

حالا می فهمم عشق یعنی تو

وای دوباره این واژه بر زبانم نشست

 

کمی مغرور باشم

مثل ِ سایه ي سنگین ِ روزهاي دلتنگی

و بارش ِ اشک هاي ماتم زده ي دختری

که زیر ِ باران هاي تنهایَی جان می دهد

 

وای براي تو شاعر شدن چقدر خوشمزه است

 

کاش مثل ِ یک لحظهَ شیرین

تو را در دستانـم می گرفتم و می خورد م

واهمه ای نیست از تمام شدن ِ ذرّات ِ تـنـت

 

آخر ببخشـین ، عاشـقم من

 

وای دوباره

در چشـمان ِ عاشـقت خیره می شوم

آیا تو هستی ؟

تو ، تو ؟

تو واقعأ تو هستی ؟

 

می دانـم ، می دانـم

آن روز که قلبم تو را فریاد می زد

تو از کنارم با سـکوت گذ شـتی

آن روز هم عـا شـق ِ هزاران چشم ِ بی تفاوت بودی

 

من که بی تفاوت نبود م

من عاشـق ِ تو بود م

 

دارم

دارم کودک می شوم

کودکِ اندیشه هاي خیالم

آیا از مرز ِ گذشتن ها

به شهر ِ شلوغین ِ عشـق می رسم ؟

بگذار برسم و تورا پیدا کنم

و تورا ببـوسـم

 

بـگذار همه بدانند عا شـقم من

ا مّا طناب ِ دارم را

با ریسمان ِ عشق بباف

تا در درونت به دار آویخته شوم

من از مرگم به تو می رسم

 

امّا تو که عاشق ِ من نیستی

تو عاشق او هستی

او که اصلأ قشنگ نیست

من قشنگم ، مگه نه ؟

مگه نه ؟

 

وقتی نگاهم می کنی با لبخند ِ سر در گم و بی تفاوتـت

هزار بار در درونم تو را لعنت می کنم

توهه لعنتی

 

آه بگذار نفس تازه کنم

با یک آه ِ عمیق ِ عشق

با یک نگاه ِ خیره به چشمانی که در آن

به دنبال ِ گم شدهَ خودم می گرد م

در این تکرار ِ دغدغه ها و دلهره ها

نمی خوا هم پا روي قلبم بگذارم

 

چرا من همیشه باید به زندگی کُرنِش کنم

چرا من همیشه باید از زندگی خواهش کنم

چرا در وادي این همه د ِل ِعاشـق پیشه

من، من از دلهره ها باید خواهش کنمِ

که لحظه ای تنهایم بگذارند

که لحظه ای سر به سرم نگذارند

که لحظه ای مرا با عشق ِ خود م

فقط براي خودم بخواهند

 

نه ، من از آن قصه هاي خاموشم

من ، من در خودم همیشه فراموشم

لحظه هاي ویران شدهَ عشق

چرا من در تنهایَی سیاه پوشم

 

از فراموشی ِ خودم بیزارم

پر از واهمه های ِ همیشه تکرارم

چندِ شم می شود در این شبِ سیاه

سر به آغوشِ ِ تنهایَی بگذارم

 

آه عشق ِ گریزان ِ چشم سیاهِ من

واژه های ِ گم شدهَ پر از آه ِ من

دوباره در چشمانِ ِ غمگینم رویَـیـدی

و با نگاه هایت چشمانم را بو سیدی

 

تو را فراموش کرده بودم ، سالیان ِ سال

در درون ِ خودم پنهان بودم و بی خیال

به دور از غوغا های ِ تپش های ِ هر روزه

من راحت و آ سوده بودم و سبک با ل

 

ای عشق ِ فراموش شده باز آمدی

دوباره واژه های ِ تکرار ، دوباره عشق

دوباره نبض ِ تپیدن در خلوت ِ تو

با یک لبخند در قعر ِ سیاه ِ معرکه بیار ِ عشق

 

داشتم به تو فکر می کردم

این واژه های ِ ملموس و گیج

از گوشهَ قلبم گریختند

و مرا به قا فیه های ِ سر در گم بردند

 

می خواهم با تو باشم

با واژه های ِ عاشقانه و سپید

امّا تو که عاشق ِ من نیستی

تو عاشق او هستی او

 

لحظه ای چشمانم را می بنـدم و در تو پیدا می شوم

در این پرسه زدن های ِ بی تحمّل ، معمّا می شوم

من از خودم هم شا کی ام ، خسته ام ، بیزارم

تو را گم کردم ، پیدا کردم ، غرق ِ رؤیا می شوم

 

آه رؤیا های ِ شیرین ِ از دست رفته ، دوسـتـتان دارم

به آغوشم بر گردید ، من از شما ها دست بر نمی دارم

در تنم جاری می شود حس ِ آن روزهای ِ رفته

جاری ِ رود ِ به یغما رفته که اینک می بارم ، می بارم

 

در دستانم می فشارم نبض ِ سر در گم ِ زندگی را

با تو بودن و نبودن و این احساس ِ خستگی را

اگر چه زانوانم از دویدن ها خسته است

امّا ، امّا جان می دهم ، می پرستم ، دل دادگی را

 

آخ که چقدر دوستت دارم

 

احساس می کنم

نبض ِ ضربانِ ِ تو را در دست دارم

و آدرست برایم مجهول نیست

و می توا نم با 2 شماره تورا پیدا کنم

بی آنکه هزینهَ رفت و آ مدی را بپردازم

و پولهایم را جمع کنم

و برای ِ تو ویـزا بگیرم

و تو را به بهـتـرین هـتل ِ 100 ستاره بـبـرم

روی بام ِ بلند ِ عشـق UKدر

و در گوشه ی دِ نج و بی خیا لی

در رسـتوران ِ عشـق بـازی

دسـتانت را در دسـتانم بگیرم

و آهسته با نگاه ها یم

چشمانت را ببوسم

و لبهایت را … ؟

و لبهایت را … ؟

 

بگذار قبل از اینکه سانسور شود

خودم آن را سانسور کنم

آه عشق ِ سانسور شدهَ من

سال های ِ سال برای ِ دیدار ِ تو لحظه شماری کرده ام

امّا تو نبودی

تو برای ِ خودت بودی

و در انتهـای ِ بـاغ ِخیالــت

روی ِ علف های ِ زردِ پا یَیزی

با خش خش ِ کفش هایت

برگ های ِ آ رزوهایم را لگد می کردی

 

مگر نمی دانستی عاشقت هستم ؟ ؟

 

تو از نگاه هایم مرا نخواندی

تو دستانم را که گرم ِ گرم بود

در دستانت نگرفتی

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ؟ ؟

 

از بازجویان ِ شب های ِ سیاه ِ سر ِ چهار راه های ِ ترس ترسیدی

از دست بند های ِآ هنین ِ مردان ِ سیاه پوش ِ مرگ ترسیدی

چرا دوباره در هجوم ِ افکارم غلت خوردی

چرا با غلت زدن های ِ مکرر

مرا از خواب ِ دیرینه ام

که خواب ِ تورا می دیدم بیدار کردی

کاش در خواب ِخودم می مُر دم

و تو را در صفحهَ جادویَی ِ نمی د ید م

 

نکند از عشق ِ من ترسیدی ؟ ؟

 

من که ترسناک نبودم

نبود م ، نبود م

و آن چشمان ِ پر هیاهو

که در دهلیز ِ وحشتناک ِ تنهایَی

به دنبا لم می آمد ند

آنها را به حال ِ خودشان رها کردی

و گفتی بگذار عاشقان ِ سینه چاک ِ من باشند

کاش به جای ِ آن نگاه های ِ بی معنا

تو عشق را برایم معنا می کردی

همان معنا یی که در چشمانم می د ید ی

که دوباره در چشمانم

برق ِ چشمانت درخشید

 

تازه می فهمم عشق یعنی تو

آه که چقدر دوستت دارم

 

من و تو چقدر به هم می آیَیم

تو شاعر ِ فصل های ِ کهنه

من شاعر ِ شعرهای ِ عاشـقانه

آیا دوباره ترا می بینم ؟ ؟

آیا دوباره ترا می بینم ؟ ؟

لندن 2006

Advertisements