این روزهای لعنتی پس چرا تمام نمی شوند / مهناز هدایتی

منتشرشده: اوت 12, 2014 در Uncategorized

 

 

Mahnaz Hedayat

10 minutes ago
این روزهای لعنتی این روزهای لعنتی پس چرا تمام نمی شوند
این روزهای لعنتی که مثل اژدها به جان من افتاده اند
این روزهای لعنتی که دارند در مغزم دیکته می کنند
که زندگی تنها یک واژه ی لعنتی ست
که زندگی تنها یک شیطان هزار چهره ست
که من باید هرهزار چهره ی این شیطان هزار چهره را لمس کنم
که من باید هر هزار چهره ی لعنتی این شیطان هزار چهره را جس کنم
این روزهای لعنتی دارند من را نابود می کنند
این روزهای لعنتی دارند من را نابود می کنند
این روزهای لعنتی پس چرا تمام نمی شوند
این روزهای لعنتی پس چرا تمام نمی شوند
این روزهای لعنتی پس چرا تمام نمی شوند
پس چرا تمام نمی شوند پس چرا تمام نمی شوند
چرا چرا چرا چرا چرا
مهناز هدایتی

بذار شراب بنوشیم تا که فراموش کنم
هرچی غمه تو دنیاست شعله شو خاموش کنم
حالا که این زمونه به کام من نچرخید
ساعت غمگین عمر به ساز من نرقصید
حالا که قسمت من تلخی ی روزگاره
بی خبر از فردا ام چی سر من میاره
بذار شراب بنوشم تا که فراموش کنم
هرچی غمه تو دنیاست شعله شو خاموش کنم
گلایه از زندگی بیهوده و تکراریست
گندیدنه جویباره توهمه پایداریست
ازین فضای مرگبار باید که آسون گریخت
حتی اگر که شده با یک شراب در آمیخت
باید که جون به در برد ازین اسارت فکر
در حجم یک انفجار در کاسه ی مغز سر
مگر توان آدم توان سنگ و سربه
سلول های فسیل نیست که دائما تو خوابه
که انفجاره مغز و رگ در لحظه ی تبانی
در عرض چند ثانیه صورت گرفت نمانی
دو جرعه از یک شراب توقف انفجار
در لحطه ی پوکیدن در لحظه ی انزجار
تموم این غصه ها باید رها شن ازمغز
نمونه تو مغز ما باید گذشت ازین مرز
بذار شراب بنوشم تا که فراموش کنم
هر چی غمه تو دنیاست شعله شو خاموش کنم
« شراب سرخ گریه ز دیده ام روان است
هلاکت هر روزه که آفت این جان است
شراب تازه خواهم شراب تازه آرید
شراب غم زدایی نگونیدم ندارید »

هدایتی مهناز
لندن
12/8/2014

Mahnaz Hedayati
4 hours ago
درست 20 دقیقه بعد از انتشار این شعرم یک خبر خوش گرفتم همین الان بعد از 3 سال باورم نمی شود باورم نمی شود این یک پیروزی است این یک پیروزی است هر کسی با من درافتد …… ای خدا ممنونم ممنونم

………….

……….

هدایتی مهناز

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. Reza می‌گوید:

    خانم مهنازسلام…غالب شعرتون رو نتونستم نه مثنوی بدونم نه هیچ غالب دیگه
    خیلی از جاها قافیه ها واوزان سکته دارن …..مغز و سر ، سربه و تو خوابه و……
    قسمتی از تو حالت محاوره روزمره و گله گی بیان شده و قسمتی رو سعی کردین ادبی کنین که نمی خونه
    لهجه شما تو شعرتون موج میزنه ….مطمن هستم شما شیرازی هستیا….
    خودتون طبیعی زیبایین اون موهای مصنوعی زرد رو به دنبال خودتون نکشین….موفق باشی

  2. yara می‌گوید:

    به درک که از زندگی بدت میاد نادان. کی به تو کفته که شاعری بی سواد؟ جون تو بالاترین دوزاری می نویسی توهم برت داشته؟ خیلی بیزاری از زندکی برو خودتو بکش ابله که با این سن خر پیرت هنوز زیبایی زندکی را اونم تو یه کشور آزاد نتونستی بفهمی. تازه یه عکس تخمی هم از خودت گزاشتی توهم برت داشته خوشگلی مثل توهم شاعر بودنت. بیزاری از وجودت تراوش میکنه واسه همینه که از زندگی بیزاری ابله جان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s