.چه می خواهد چه می خواهد زمن سودای عشقت/ مهناز هدایتی

منتشرشده: ژانویه 4, 2014 در Uncategorized

 
.چه می خواهد چه می خواهد زمن سودای عشقت
هزاران دفعه مردم زنده گشتم پای عشقت

تو گویا بی خبر هستی ز غوغای دل من
که می سوزد که می سوزد درین بلوای عشقت

تو گویا بی خبر هستی ز دریا اشک پنهان
که گم گشته که گم گشته درین دریای عشقت

تو گویا بی خبر هستی ز بغض خسته ی من
که سرگردان رها گشته درین صحرای عشقت

ازآن روزی که با لبخنده زیبا پر ز رازت
مرا دعوت نمودی در دل رویای عشقت

سئوالم بوده از من پس چرا من پس چرا من
چرا من عاشقت گشتم شدم رسوای عشقت

گرفتارم درین دنیای وانفسای خویشم
گرفتارم درین دنیای وانفسای عشقت

گرفتارم گرفتارم گرفتارم گرفتار
گرفتارم درین اغمای بی پروای عشقت

گرفتارم درین اندیشه ی هر روزه ی تو
چه آید بر سر من بر سر فردای عشقت

چه کس داند درین لحظه دلم هر لحظه لرزید
نمی خواهم که باشد زندگی منهای عشقت

اگر خواهی مرا اینک به آرامش رسانی
بخوان بر من بخوان بر قلب من نجوای عشقت

که محتاجم رسد بر قلب من آوای هستی
تمام هستی ام هستی فتادم پای عشقت

مهناز هدایتی 
4/1/2014

http://perslit.com/hedayati4jan14.html

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s