برایم آرزو کن در قفس افتاده باشم می خوری ام

منتشرشده: دسامبر 4, 2013 در Uncategorized

.

برایم آرزو کن عشق من یک شب در آغوشت بگیرم
چنان غرقت شوم غرقت شوم گویی زپیشت من نمیرم

برایم آرزو کن تا نمردم تا نمردم تا که هستم
ضمیرم پرشود ازعطروبویت عطروبویت در ضمیرم

برایم آرزو کن در غروبی عاشقانه مست گردم
ننوشم من شرابی را ببینی مست عشقت ماه میرم

زمین زیر دو پایم آسمان در هر دو چشمم مات و مبهوت
که گویا بی خبر هستم زدنیا گرچه من خرد و خمیرم

برایم آرزو کن آسمان یک کفتر زیبا فرستد
که روی بال آن بنوشته باشی توی دستانت اسیرم

و من هم آن کبوتر را زنم صد بوسه از جان و دل خویش
بگویم عشق من عاشق شده بر من الهی من بمیرم

الهی من بمیرم من بمیرم من بمیرم من بمیرم
که بی عشقم که باشی عشق من زین زندگانی سیر سیرم

نمی خواهم بگویم خسته هستم نا امیدم نا امیدم
که بیزارم زمردن با تو عشقم من جوانم من نه پیرم

برایم آرزو کن عشق من پایان پذیرد این غم سرد
نشسته بر تن و جانم چه گویم سربزیرم سربزیرم

نمی دانم چه شد انگیزه ام اصلا چه بوده جز نیازم
که محتاجم به این حس درونی اینچنین پیشت حقیرم

تو اینگونه به تصویرم بکش درذات شهوانی بکن شک
تو آزادی تو آزادی بگویی از تو من بیزار و سیرم

بگوا صلا طبیعت در وجودش حس بی رحمی ندارد
غریزه خوی حیوانی ست باور کن نمیرم من نمیرم

نمیرم اینکه بد گویی تو محکومم کنی من عاشقم من
ولیکن پای عشقم در میان باشد ز دنیا سیر سیرم

کمی در حس خود خیره شوم من تا ببینم باز هم تو
تو حاضر می شوی رامم کنی آهسته یک موقع نمیرم

منم آهوی افتاده به دامت گرچه هستی شیر بیشه
ولیکن عاشق این شیر غرانم یگانه شیر شیرم

برایم آرزو کن در قفس افتاده باشم می خوری ام
تو می خوری ز اندامم ز بالا تا به پایین زیر زیرم

برایم آرزو کن من تجسم می کنم آن لحظه ای را
که پیشم لخت و عریانی تو می گویی نگاهی کن به  …رم

که  می لرزم که می لرزم که می لرزم که می لرزیم  با هم
تو می گویی برایت دلپذیرم دلپذیرم دلپذیرم

که میمیرم که میمیرم که میمیرم زاین حرفت خدایی
و می پرسم تو را محکم درآغوشم بگیرم یا نگیرم ؟

تو می گویی که یادت رفته می گفتی برایم آرزو کن
برایم آرزو کن عشق من یک شب در آغوشت بگیرم

مهناز هدایتی

1/12/2013

بیان دیدگاه