نقدی متفاوت بر غزل مهناز هدایتی به قلم مسعود فراستی منتقد صاحب نام سینما

منتشرشده: ژوئیه 18, 2013 در Uncategorized

https://www.facebook.com/mahnaz.hedayati.9

گمان می‌کردم غزل پارسی با حافظ تمام شده است، و زنِ شاعر با فروغ (همدمِ ابراهیم گلستان). تا این‌که این غزل از مهناز درآمد و کَک به خشتکِ جامعه‌ی ادبی انداخت. اعتماد به نفس، رکنِ بسیار مهمی در توفیقِ شاعر است؛ چنان‌که قُدَما گفته‌اند، اعتمادبه‌نفسِ مهناز را حدادعادل اگر داشت، الان قهرمانِ پاورلیفتینگِ جهان بود: چه شب‌هایی که با عشقت نهادم سر به بالین
به عشقت سجــــده کردم پیش پای دین و آیینخب در ادبیات به این می‌گویند براعت استهلال یا حسن ابتدا. آغازی موجز، حاویِ کلّیت محتوا. در این بیت شاعرِ بزرگِ ما با اشاره به دو پوزیشنِ پرکاربرد (میشِنری‌استایل و داگی‌استایل) بدواً تکلیفِ خود را با مخاطب مشخص می‌کند. معشوقِ مهناز، بنده‌ی فراستی هستم.چه شب‌هایی زعشقت گریه کردم گریه کردم
بغل کردم به جایت گریه‌هـــــــــــایم را نمادینآرایه‌ی بدیعِ تکرار (اکو – انعکاس) جهت تأکید و افزایشِ اثربخشیِ کلام در این بیت خودنمایی می‌کند: گریه کردم، گریه کردم. نمونه‌هایی از این دست را می‌توان در شعرِ شیلا: «برو برو برو برو، برو بــــــرو برو برو برو»، و نیز لیلا فروهر: «دل ای دل، دل ای دی، دل ای دل ای دل ای دل» نیز سراغ گرفت. شاعر سپس به سراغِ سمبلیسم (نمادین‌گرایی) ادبی می‌رود، و در حالتی مانیایی (کُسخل‌مآبانه) به جای یار (فراستی) گریه‌هایش را بغل می‌کند. 

چه شب‌هایی درون چشــم من آتش‌فشان بود
به جز آتش ندیــدم در نگاهم شـــــــــــــعله‌آذین
همان آتش که از عشقت به جانم شعلـه‌ها زد
بسوزاندم بسوزاندم مرا از خشــــــــم و از کین

اشاره‌ای فیلانتروپیک (انسان‌دوستانه) به فوران آتش‌فشان ایسلند که موجبِ به گا رفتنِ بارسا در برابر اینتر شد. شاعر در مصرع دوم با اشاره به آتش در چشم (خیرگی و سرخیِ چشم‌ها) به هات بودن و سکس‌لازم بودنِ خود اشاره می‌کند، و برجستگیِ نیپل، حرارت و رطوبت و ویسکوزیته‌ی آن پایین، ضربان بالای قلب، و نفس‌نفس‌زدن‌های بریده را با ظرافت تمام فاکتور می‌گیرد. سپس شاعر می‌گوید: آتشی که من را از خشم و کین سوزاند، همان آتشی بود که از عشقت به جانم شعله زد. در بدیع این آرایه را اسلوب حکیم می‌نامند. 

چه شب هایی سفر کردم به دنیای تخیـــــــل
تو بوسیدی مرا حتی به من هم سکس دادین

شاه‌بیتِ غزلِ مهناز. چنان‌که پیشتر اشاره شد، شاعر در حین سرایش شعر به شدت هات است. در اینجا به مبحثِ مستربیشن (جرک آف – جک آف – جَلَقتوری) اشاره دارد، و بعد همین انگشتِ اشاره را به انضمام انگشت وسط و انگشت حلقه به داخل می‌برد. در نازک‌خیالیِ شاعرانه‌ی مهناز، من در دنیای تخیل او را بوسیده‌ام، و حتی گرسیوَز را برای ساعاتی در اختیارش گذاشته‌ام. البته من را از سر احترام به‌صورتِ مخاطب جمع خطاب می‌کند.

چه شب‌هایی قدم‌هایت شمـــــــــــردم توی قلبم
تو می‌گفتـی قدم‌هایت به قلبــــــــــــش پا نذارین
تو می گفتی که عشقم یک جنون زودگذر هست
فراموش می‌کنـــــــــــــم زودی ترا دیـدی نشد این
تو می‌گفتی نباید عشـــــــــــق را جـدی گرفت آه
تو حتی مسخـــــــره کردی مرا آری تو بی‌دیـــــــن

مهناز در این سه بیت از جفا و کُس‌کلک‌بازی‌های من می‌نالد. در واقع این سکانسِ استیصالِ اوست. وزن عروضیِ این سه بیت (و البته کلِ غزل) ماتحتِ آدم را هشت‌در می‌کند، چنان‌که هنوز هیچ ادیبی نتوانسته وزن و بحرِ سرایشِ غزل را معلوم کند. به بیانِ دیگر، مهناز شفیعیِ کدکنی را سرِ یک انگشت می‌چرخانَد. 

که من بودم که من بودم که من عاشق‌ترین عاشق
تو بودی از تبـــــــار بدتـــــــــــــرین نوع شیاطیــــــــن
اگر شیـــــــطان نبودی پـس چه بودی پس چه بودی
که اینـــــــــــــــــجوری به روی قلب من پا می‌گذارین 

مهناز اولین کسی است که پای گونه‌شناسیِ شیاطین را نیز به ادبیات پارسی باز کرد. خب ما انواعِ شیاطین را داریم: شیطان خناس، شیطان رجیم، شیاطین سرخ‌پوش منچستر، و قس علیهذا. شیاطینِ ریش‌دارِ قدکوتاه بدترین نوعِ شیاطین هستند که در تنگه‌ی باب‌المندب زیست می‌کنند و من از آن گونه هستم. باز هم صنعتِ تکرار: پس چه بودی پس چه بودی؟ بیتِ دوم موقوف بر کاربردِ استفهامِ انکاری است. این اولین غزلِ پارسی است که در آن واژه‌ی اینجوری به‌کار رفته است. 

چه شب‌هایی که تنها حرف من با من همین بود
که مــــــــن را دوست داری دوست داری یا ندارین
چه شب‌هایی تمام حـــــــرف تو با من همین بود
فراموشم بکن چون از ســـــــــــــرم خیلی زیادین
ترا هــــــــــــرگز نمی‌بخشـم که قلبم را شکستی
الهی بشکنــــــــــــــــد قلبت که حقت بوده نفرین

جسارتاً مهناز در بیتِ اول کُس‌ِ بوداده تناول فرموده، و این بیت چیزی ندارد. من یادم هست برای پیچاندنِ مهناز به او گفتم: تو از سرِ من زیادی و اینها. ساده‌لوح باور کرده و بیتِ دوم را در این باب تفت داده است. خب هُزگل! همه‌ی پسرها برای پیچاندنِ طرف این را می‌گویند. وگرنه من کسی هستم که به ایناریتو و رومن پولانسکی می‌م. کی هستی که از سرِ من زیاد باشی؟ در بیتِ آخر هم من را نفرین کرده. آنقدر نفرین بکن تا درخت توی شکمت سبز شود. من با کیم کارداشیان ریخته‌ام روی هم فعلاً.

…….
آقای مسعود فراستی منتقد مشهور سینمای ایران زحمت کشیده اند نقدی بر شعر من نوشته اند البته شعری هم در جوابیه شعر من نوشته اند در صفحه فیس بوکشان نقدشان را حقیقتا 2 بار خواندم بسیار متفاوت با دیگر نقد ها بود اما شعرشان را نخواندم فقط نگاه کردم و زود گذشتم ! چون خیلی تند و …. بود با سپاس از آقای فراستی عزیز . مهناز هدایتی
.
Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. youtomakh می‌گوید:

    این شعرهای زیبا !!! منو به یاد کس شعر های امام جاکش میندازه و اشکم درمیاد مسعود جون آخه تو هم دست کم از اینا نداری شعر واقعی شعر زیر از اباذر غفاری شاعر نسل جوان هست :
    انقلابی کردیم انقلابستان که خر از خنده غش کرد
    آنچنان فضای ٥٧ تیره و تار و سرابی شد
    که هادی خرسندی وافوری هم انقلابی شد
    وی که قبلا خایه سناتور مسعودی میمالید
    نا گهان با خدا گشت و حالی به حالی شد
    محسن پزشکپور که با خرج دولت حزبی زد
    وی که با یاری دولت وکیل مجلس میشد
    بعد از بلوای ١٧ شهریور سال ٥٧
    روزه سیاسی گرفت ونماز خواند و الهی شد
    انقلابی کردیم ما ملت مشنگ
    از سر بیکاری ، برای خنده
    شبها روی دیوار عکس خمینی و شریعتی
    کلیشه میکردیم و میگفتیم
    کس خواهر گذاشته و حال و آینده
    زندانی سیاسی که پاسبان میکشت و از زندان آزاد شد
    ناگهان برایمان چه گوارا شد
    فیلسوفی گشت و قهرمانی تو خالی
    که با مردم کوچه و بازار
    مشغول دیدن آقا در ماه شد
    روشنفکر قلابی عزیز که ..
    دمی از وفور و منقل و خانم بازی غافل نبود
    ته ریشی گذاشت ، تسبیحی به دست گرفت
    سیگار هما کشید و محو اسلام انقلابی شد
    ان حزب طراز نوین طبقه کارگر
    یعنی حزب خائن توده
    کاندید ریاست جمهورش یک آخوند
    ان هم چه آخوندی از ته جدول لیگ دسته چهار
    یعنی شیخ صادق خلخالی بیسواد عامی شد
    انقلابی کردیم انقلابستان
    خر از شدت خنده به زمین افتاد
    دست و پا میزد و غش کرد
    هرچه داشتیم از دست دادیم و بعد
    برایش از آخوند گدایی کردیم :
    برادر اجازه هست کمی روسری را بالا بزنم ؟
    برادر آستین کوتاه تا اینجا که جرم نیست ؟
    آقا تورا به خدا بنزین را هزار تومن نکنید ؟
    آقا دلال این دارو برای بیمار قلبی هست ارزان حساب کن
    آقا راننده طلاهایم را بردار این هم موبایل فقط به من تجاوز نکن
    برادر به خدا قسم ما نامزد هستیم بکش پایین ما هم بکنیم یعنی چه ؟
    بعله …….
    جاکشا پول نفت را شاه درب منزلتان میداد
    شکر کیلویی ١٧ ریال گوشت کیلویی ٧٥ ریال
    بنزین ٦ ریال و با مایو کنار دریا
    شما نسل ٥٧ بیسواد زمان شاه پادشاهی کردید
    ریدید به کشور ما
    یعنی کار انقلابی کردید ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s