من از بال زدن نایستادم

منتشرشده: ژوئن 14, 2011 در Uncategorized
برچسب‌ها:

 

تمام سنگ های دنیا به سرم خورد
وقتی سرم سپر دفاعی اندیشه ام شد
من از بال زدن نایستادم
حتی وقتی بال و پرم را چیدند

من به پیوند تکه های تنم می اندیشم
که چون شیشه ای صاف و شفاف
پیش چشمانم خرد شد
نبض حیات تکه های خرد شده در دستانم بود
هرچند انگشتانم در اسارت سایه ای بود
که تهدید می شد
وسلب زندگی شعار قفس سازانی شد
که اسارت همیشگی ام را ترسیم می کردند

به جز دو پای تیز رو برپیکرم نمانده بود
نه شکسته بود ونه به شکستن می اندیشید
ونه از رفتن می هراسید
ونه تسلیم سرسپردگی شان می شد
پاهایم آغازین حرکت گریز را پی ریزی کرد
وآنگونه بود که من از یاغی تحیر اندیش
فاصله گرفتم
و چون تیزروترین شهاب سنگ آسمانی گریختم

لندن ازکتاب شاهکار

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s