مهناز هدایتی : موميايي

منتشرشده: ژوئن 13, 2011 در Uncategorized
برچسب‌ها:

نکند چشم بزنی دلم را

که مثل سپیدهً صبح می خند د

من حتی به چشم های تو هم شک دارم

با اینکه آشنا هستی به خورشیدی که تا لحظاتی دیگر

در آبی ِ سرگردان آسمان می رقصد

امّا دلم از اوهام ِ یک شکِ نامریًی می لرزد

نمی شود ایمان تو را

انگیزه یک تخیل ِ نا مفهوم

از حسادت ناشیانهً یک باور دانست

تو حتی از تصور یک پد یده

در عصر سکوت هم می ترسی

کمی باور هایت را به رنگ آبی ِآسمان

نقاشی کن

بگذار ذهنت، ذهنیت یک زن مومیایی شده

از ترس انبساطِ درخشش

زیر خورشید طلایی را

که از ترس حسادت تو

تن به مومیایی شدن سپرده

ثانیه به ثانیه باور کند

دقایق را کند به پیش نبر

و عقربک هایِِِ زمان را

متوقف نکن

چه بمیرد ؛ چه بماند

به اوج باورِِِ ِ رستن رسیده است

چه بخواهی ، چه نخواهی

او مومیا یی شده ً دستان ِ خورشید است

تا از انقباض اخمهایت در امان باشدِ

مهناز هدایتی

آپریل 2006

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. heyder می‌گوید:

    خيلى قشنكه

  2. heyder می‌گوید:

    من ادب فارسى خيلى دست دارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s